|
انوشیروان ستوده هستم ازبلوچستان شهرستان ایرانشهر به وبلاگ من خوش آمدیددوستای خوبم |

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:8 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
روی فرش دلم جوهری از عشق تو ریخت . . . . . . . آمدم پاکش کنم بدتر شد . . . . . . خلاصه ریدی به فرش و رفتی!!!!!!! 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:3 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
يه كرم مي افته تو شورت يه مردتا كير مرد رو مي بينه مي گه:سلام رخصت پهلوون .
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:2 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
آرزوي يك مادر لر: پسرم عضو تيم ملي بشه ، تودقيقه نود پنالتي رو خراب كنه كه 70ميليون بگن كيرمون تو كس ننش.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:0 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
آرزوي يك مادر لر: پسرم عضو تيم ملي بشه ، تودقيقه نود پنالتي رو خراب كنه كه 70ميليون بگن كيرمون تو كس ننش.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:0 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
عشق با لبخند شروع می شود ........... با بوسه شکوفا می شود.........و با گریه رشد می کند.......و با 110 تمام می شود
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:56 توسط ***انوشیروان ستوده*** |

یادت نره دوست دارم
خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارم رو بگیر
مال خودت ، مال چشات
خورشید و بردار و بیا
آفتابی شو به خاطرم
قرارمون یادت نره
دیر نكنی ، منتظرم

مرابخوان************************
به ياد رفتنت چقدراشک ريختم
به يادآنهمه خاطره قبل از آن سکوت سرد
مردآبي عشق
به هرسومينگرم نگاهي مهربان نميبنم
شبي به کلبه دلتنگيهايم سري بزن
تنهادلخوشي ام خاطرات باتوبودن است
پس وعده مادرکوچه پس کوچه هاي خيال با
سبدي ازگلهاي انتظار

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:40 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش می دانستی
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام. از عشق برايت حرف مي زنم تا تو باور کني چقدر دوستت دارم عشق را معنا مي کنم تا تو بفهمي معناي عشق من تويي من زندگي ميکنم تا تو بداني براي تو زنده ام اي تمام زندگيم
اگر چشمان من درياست تويي فانوس شبهايش اگر حرفي زدم از گل تويي معنا و مفهومش اگر گفتم به شبنم از اشك اگر با اشك خو كردم تو گل بودي و من شبنم تو را من جستجو كردم

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم
آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،
مثل ابر با كرامت باشم .
چون بيد متواضع باشم ،
چون سرو ، راست قامت،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل خورشيد با سخاوت و
مثل رود ، روان 

|
اي مهربان
در غم دوري تو خواهم گريست.آنچنان كه چشمه ي اشكهايم به خشكي بگرايد و مشعل ديدگانم به خاموشي
|
|
دلتو به كسي بسپار كه لياقت داشته باشه نگاهتو به كسي بدوز كه قلبش براي تو بتپه چشماتو با نگاه كسي آشنا كن كه زندگيو درك كنه سرتو رو شونه هاي كسي بذار كه از صداي تپشهاي قلبت تو روبشناسه آرامش نگاهتو به قلبي پيوند بزن كه بي رياترين باشه لبخندتو نثار كسي كن كه دل به زمين نداده باشه روياهاتو با چهره ي كسي تصوير كن كه زيبايي ها رو احساس كنه چشم به راه كسي باش كه تو رو انتظار كشيده باشه عاشق باش.اما عاشق كسي كه تك تك سلولهاش تقدس عشقو درك كنه...
|

´´´´´´´´´´´´´,;****,´´´´
´´´´´´´´´´´´,*¨¨,“¨¨*,´´´
´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@“;“;;-…
´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨“)““-““““
´´´´´´´´//,***¨¨¨¨*
´´´´´´´(,(**/*“¨““¨¨*
´´´´´´((,*/*;);*)¨¨¨¨*
´´´´´((,**)*/**/¨¨¨”¨*
´´´´,(,****.:)*¨¨¨¨¨¨*
´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨*
´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨*
´´,***/*)¨*¨¨,¨*
´)*/*)*)*¨¨*
/**)**¨¨“\\)\\)
*/*¨¨¨¨,...)!))!).....,(
“,¨¨¨¨_)--“--“------/_.
سلام عزيزم .
من اپ كردم خوشحال ميشم كه به من سر بزني .
منتظر حضورت هستم .
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***_____________________***
_***______سلام آپيدم ______***
__***___________________***
___***______بدو بيا _____***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
______________*
منتظرم
بای بای
یادته...
یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...
بودن و نبودنش فرقی نداره ...
تو قسم خورده بودی با من می مونی ...
دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...
خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...
قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...
تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:29 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
پستي و مستي و بد مستي نيست مي گريزم به جهاني که مرا نا پيداست شايد آن نيز فقط يک روياست.... 


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:25 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
خیلی دوستت دارم عاشقی يعنی اسير دل شدن
با هزاران درد و غم يکی شدن
عاشقی يعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشين گل شدن
عاشقی يعنی که شبها تا سحر
وارد دنيای روياها شدن
عاشقی يعنی تحمل ، انتظار
مثل ماه آسمان تنها شدن
عاشقی يعنی دو ديده تا ابد
پر ز گهر های دريايی شدن خدایا گر تو درد ِ عاشقی رو می کشیدی تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی اگر چون من به مرگ ِ آرزوها می رسیدی پشیمون می شدی از اینکه عشق ُ آفریدی نازنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین کجایی عزیزم من دیگه طاقت ندارم تو رو خدا به فکر منم باش به خدا بریدم نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟... نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک.. که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد... کجاي ذلتش زيباست؟ زندگی پر از سواله می دونم رسیدن به تو خیاله می دونم تو میگی یه روزی مال من میشی اما موندنت محاله می دونم تو میگی شبا دعامون می کنی چشمه ی چشات زلاله می دونم توی آسمون سرنوشت ما ماه کاملم هلاله می دونم تو میگی پرنده شیم بریم هوا غصه ی ما دو تا باله می دونم چشم من پر از غم نبودنت دل تو پر از ملاله می دونم طاقتم دیگه داره تموم می شه صبر تو رو به زواله می دونم اون درخت سیب آرزوهامون پر میوه های کاله می دونم آره میری و نمی پرسی که این دل عاشق در چه حاله می دونم دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم… کبوترای عشقمو از تو چشات رها کنم… دلم می خواد پر بگیرم به پشت بوم خونتون… دلم می خواد تو اسمون اسم تو را صدا کنم… دلم می خواد پر بگیرم بیام کنارت بمونم… به گریه هات زل بزنم با خنده هات صفا کنم… دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم… ستاره ها خندون باشن من بشینم نگات کنم 








بقیه روزای طلایی عمر تو
یه وقت خدا نکرده با سرزنش سر کنی
می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگو آسونتر کنی

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:19 توسط ***انوشیروان ستوده*** |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:14 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
سلام از بس عکس عاشقانه دوست دارین من دوباره با کلی عکس عاشقانه اومدم. اگه تو حیاطی نشسته بودی،دیدی یه قاصدک خوشگل داره میاد طرف لبت،فوتش نکن چون من اونو برات فرستادم . خودکشی.....! مگر خدا در دنیا بنده هایش را آزمایش نمی کند؟؟؟ پس چرا دلیل خودکشی را مشکلاتتنان می دانید؟؟؟ با اینکه می دانید این کار گناه هم هست... . آرزو دختر بیست و چهارساله ای است که خود را از بالای پل حافظ به پایین انداخت و با آرزوهایش برای همیشه وداع کرد...
یاد تو همیشه اینجاست ... غم تو نمیره از یاد
دروغگو.... خیال نکن نباشی بدون تو می میرم گفته بودم عاشقم حرفم رو پس می گیرم خیال نکن نباشی کارم دیگه تمومه لیلی فقط یه قصه ست مجنون دیگه کدومه کی گفته تو نباشی ستاره بی فروغه بذار همه بدونن که عاشقی دروغه.
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و چیزی نرفت از یادم صبح تا شب این شده که واسیه چشمات بیدارم تو خدای عاشقایی تو همه کس و کارم تو به دادم رسیدی و قتی تنهاییمو دیدی تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوز نازنین من امید شیرینم من بجز تو کسی نمی بینم از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم بجز دستای گرمت بلا و خوش ندیدم زندگیمو به پای تو دادم اون روزا نمیره از یادم



خیلی بی معرفتین...دیگه نظر نمیدین؟؟؟![]()


نمیشه ترانه ای خوند ... که به یاد تو نیفتاد
می بینی چه تلخ چه شیرین ... میتونه مال تو باشه
با همه فاصله ها باز ... دلم دنبال تو باشه
دست من به آرزوهام ... اگه با تو نرسیده
عوضش چشمای خیسم ... صد دفعه خوابتو دیده

دو نفر كه همديگر را خيلي دوست داشتند و يك لحظه نمي
توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يك جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يكديگر رو امتحان كنند و هــر كــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شكسپير بر مي خورند: « عشقت را رها كن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر
برنگشت از قبل هم مال تو نبود![]()
مهسا

گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟
گفت : آره سخت نيست ، آسونه.
گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.
يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟
گفت : سيسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .
دوست دارم ديوونه.
اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.
تو رفتی تازه عاشقتر شدم من از اونی هم که بودم بدتر شدم من
سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره٬ كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني !!!!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:5 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
دوستان سلام ![]()
نيمه شعبان را به همه شما تبريك مي گويم![]()

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:2 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
منو با خودت ببر, تو به اوج آسمان ها منو با خودت ببر, تا به قعر کهکشان ها منوبا خودت ببر, تو به مهمونی گل ها منو با خودت ببر, تا به سرزمین دل ها منو با خودت ببر, تو به عالم خدائی که به تنگ آمده ام از, دردجانکاه جدائی منو با خوت ببر, که دلم تنگ نگاته منو با خودت ببر, همه جا رنگ چشاته منو با خودت ببر, تو به سرزمین مهتاب منو با خودت ببر, تا سر جاده آفتا ب منو با خودت ببر, تو خدای با ملاحت منو با خودت ببر , تا سر کوه کرامت عشق چیست....
عشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود
تـمـاشايی تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـی شـوی گاهی دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی حـضـور گـاهـگـاهـت بـازی خـورشيـــد بـا ابــر اسـت که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کـج می کنـی يکـبـاره راهـت را ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا می شـوی گاهی دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت بـه قــصـد عاشــق آزاری مـعـمـا می شـوی گاهی تـو را از ســرخی سيـب غـزلهــايم گـريــزی نيست تــو هــم ماننـد حـــوا زود اغـــوا می شـوی گاهی گفته بودم كـه اگر بوسه دهي توبـه كنم كـه دگـر بـاره از اين گـونـه خطـاهـا نكنم بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو توبـه كـردم كـه دگـر تـوبـه بي جـا نكنـم اولين نامه من... بر ماسه ها نوشتم تو تنهايي ومن صد بار تنهاتر تو ميداني كه من جز با تو با هر كس كه باشم...باز تنهاييم تو ميداني كه اين بغض فرو خورده به جز بر شانه هاي استوارت جاي ديگر وا نخواهد شد و ميداني كه من يك عمر چشمانم به در بودست.... دلم امروز ميخواهد كه اين را هم بداني كه...... دگر ناب توانم نيست ببين سردي زمستان دستانم را خجل كرده وحتي اشك هم ديگر... تسلي بخش غمها نيست بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم بيا كه سخت تنهاييم YYYYYYYYYYYY ....روزي به تو خواهم پيوست..... هر چند دير تر از فرداهاي نزديك به امروز و روح سركش قلبم را به تو خواهم سپرد. و تو را در تلاطم روحم شريك خواهم كرد بلمي از جنس عشق ناب خويش خواهم ساخت و تو را مسافر درياي طوفاني وجود شيفته و آشفته ام خواهم نمود. به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت..... و از زمين...... و از مرز انسان بودن و عشق...... روزي در درياي نگاه تو غرق و با تو يكي خواهم گشت، روح پاك قلبم را به بند خواهم كشيد و براي تو خواهم نوشت عاشقانه ي عاشقانه..... اگر براي شكافتن قلب امواج حادثه، اميد گذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشي و اگر پايبند به ميعاد دستان صادق و قلب عاشقم آن وقت فريادت خواهم كرد مام تو را و احساسم را كه مدتهاست در سكوت گلي صدايم خشكيده. شايد.... چشمان به خواب رفته ي سرنوشت را بگشايد آن وقت در لحظات ابدي با تو بودن بي تشويش تكرار خواهم نمود كه تا هميشه اي باقي دوستت خواهم داشت! زندگي كتابي است پر ماجرا،هيچ وقت آن را به خاطر يه ورقش دور ننداز! آنچه كرم ابريشم پايان زندگي ميپندارد در نظر پروانه آغاز زندگي است! عمريه موندم توي مصراع اول چشات فقط اين فعل و بلد شدم كه ميميرم برات آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقي را دير فهميدي چه سود؟ عشق ديرين گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود مرا ببين در آينه ، كه معتقد به عشق تو و دلخوشم به معجزه. ببين چگونه بي غرور و بي خيال لحظه هاي سوخته ي گذشته ام، به التماس عاشقانه ي حضور تو نشسته ام. مرا ببين در آينه كه در تو غرق گشته ام. تو از عروج گفته اي و آسمان و من هنوز... زميني ام.....زميني ام....زميني ام..... ولي ببين در آينه،كه با تو من،چگونه از زمين به آسمان رسيده ام! چه طور دلت اومد بري؟ گريه كه سهم من نبود..... قصه كه از سر نميشه با يكي بود يكي نبود چه طوري باورم بشه رفتن تو تنگ غروب چه جوري آخه سر رسيد فرصت اون روزاي خوب به خدا باورم نشد وقتي كه نشناختي منو از شب پرپرزدنم چه طور تونستي بگذري؟ من كه غريبه نبودم چه طور دلت اومد بري؟ گفتي به من تو هم برو يه قصه ي تازه بگو گفتي به من راهي بشو تو جاده هاي پيش رو آخه بگو منو به كي سپردي وقت بي كسي؟ چرا نخواستي بموني به داد اشكام برسي با يكي بود يكي نبود قصه كه از سر نميشه هيچ كي آخه به غير تو حرفامو از بر نميشه در كنارم نيستي آرام باور ميكنم چشم هاي خيس خود را بازمن تر ميكنم عاشقت بودم تو هم مست دو چشمان ترم عاقبت از دوريت بر سينه خنجر ميزنم نام من رفت از دلت، خود را گرفتي از دلم به خيالت من هواي يار ديگر ميكنم دوستت دارم براي تو فقط يه حرف ساده بود غافل از اينكه قلب من منتظر اشاره بود عشق بیداد من باختن یعنی لحظه عشق جان سرزمین یعنی یعنی زندگی پاک من. عشق لیلی و قمار مجنون در شدن ساختن عشق دل یعنی کلبه عشق یعنی وامق و یعنی عذرا عشق شدن من عشق فردای یعنی کودک مسجد یعنی الاقصی عشق .من
كوچه اي هست كه قلب من آن را از محله هاي كودكي ام دزديده است سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن حجمي از تصويري آگاه كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد و بدين سان است كه كسي ميميرد و كسي ميماند هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد،مرواريدي صيد نخواهد كرد. من پري كوچك غمگيني را ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام،آرام پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.... نميدوني چه ميكشم از دوري تو عشق من بيش از اين آزارم نده از دست تو دلگير ميشم 




ای ستاره ها چه شد که در نگاه من 
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
سر نهاده ام به روی نامه های او
و جستجو کنم نشانی از وفای او
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟













اولين نامه تو.....
اولين برگ سفر نامه عشق من و توست.
و در اين پندارم....كه اگر عشق سر آغاز وجودست.. كه هست...
آخرين نامه من....
آخرين نامه تو....
آخرين برگ وجود من و توست..
درياي هستي من
از عشق توست سرشار
اين را بياد بسپار
بر ماسه ها نوشتي
اي رهسپار شيرين
اين ارزوي پاكيست





اگه تو مال من بودي دنيا يه رنگ ديگه داشت
ميشد با هر نگاه تو، تو آسمون ستاره داشت
اگه تو مال من بودي،انقدر غريب نميشدم
من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودي چشام به چشمات پل ميداشت
تنگ بلور آرزو مثل حالا ترك نداشت
اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد
قصه ي عشق ما دو تا عبرت سرنوشت ميشد
اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت
شمعي كه پروانه داره اشك غم انگيز نمي ريخت
اگه تو مال من بودي ميذاشتمت روی چشام
بارون ميخواستي مي باريد ابر سپيد گريه هام
اگه تو مال من بودي دنيا يه رنگ ديگه داشت
ميشد با هر نگاه تو، تو آسمون ستاره داشت







+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:45 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
در راهی بی نور قدم می گذارم قدم هایی کوتاه نا مطمئن جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم دوباره پا در جاده می گذارم سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم دلم غمناک می شود چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم ... نا گهان ظلمت شکافت آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی اما کوتاه و من همچنان ...
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:38 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم قبل از اينکه اخم کني، کاملا مطمئن شو که هيچ سوژه اي براي لبخند زدن وجود ندارد. رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست. پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.. باکمی عشق می شود به همه جا رسید با کمی شور میشود از خیلی چیزها سر درآورد با قدری نگاه ونور می شود به اندازه ی تمام کائنات فهمید تفرج عاشقی هوای دیگری دارد کاش تودر بند بند نگاه من مهربانی را می دیدی؟!
باعشق و علاقه به سویت پر کشیدم از تو خواستم که همسفر م باشی و در آسمان آبی وزیبا پرواز می کنیم ولی افسوس تو با تیر نا امیدی وبا کمان غرور با همه نفرت دلم را شکستی بهارم را خزان کردی آیا رسم رسم عاشق کشی ا ست آیا باید این چنین قلب های پر از امید را شکست.!

اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم
در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام
هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم
خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر
طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم
رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو
رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم
هر وقت تونستي با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي.
تقدیم به دوست عزیزم...........![]()

![]()
![]()
![]()
کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستش دارم.!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نمی خواهی دستانت را به دستانم بسپاری و میزبان دلتنگی هایم باشی ؟ نمی خواهی حلقه یاس های سپید را به گردنم بیاویزی وشبنم را به چشمانم هدیه دهی؟ نمی خواهی گونه هایم را با شفافیت شرم بیا میزی ودوباره به معصومیت نگاهم سو گند بخوری؟ نمی خواهی زمزمه کنی به عظمت اشکی که در دیده ات می در خشد به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاری است و به عظمت تمام دلشکستگی های بی صدایت همیشه کنارت خواهد ماند نمی خواهی..............نمی خواهی در حضور ستاره ها نجوا کنی و رشته ای از شکوفه های سپید را به موهایم بیاویزی؟ نمی خواهی باغ آرزو هایم را اردیبهشتی کنی؟! |
توی که نامش بهار من یادش اندیشه من
دیدارش آرمان من
عشقش در قلب من
برای تو مینویسم
که بودنت بهار من
و نبودنت خزان سرد من است
از کوه پرسیدم :عشق چیست ؟ گفت از من استوار تر
از دریا پرسیدم: عشق چیست ؟گفت از من وسیع تر
از خورشید پر سیدم : عشق چیست؟ گفت از من پر فرو غ تر
از آئینه پرسیدم: عشق چیست ؟ گفت از صافتر ازمن
از خون پرسیدم: عشق چیست؟ گفت همچون خون در قلب من جاری است
از خود عشق پرسیدم : عشق چیست؟ گفت من سرگردانی پیش نیستم

خیال نکن بدون تو می میرم
گفته بودم عاشقم حرفم را پس میکیرم
اگه عاشق شدن یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است
خانه دل جای هر بیگانه ای نیست
بنام خالق محبت وبنام معشوق حقیقی که وفایش ابدب وازلی است.
دیرئز از زندگیت گریستم واشکهایت را در قفس جدایی ها میهمان
کبوترهای غم زده کردم تا همیشه نور چشمانت در نبودنت زندانی
باشدکلامت را همانند یاس های سفید جمع آوری کردم وبروی هر
گلبرگش خاطره ای از تو که وجودم را نور باران می کند ونوشتم و این
هدیه نا قابل را در کنار ژروانه ای محبت به امانت گذاشتم تا روزی نسیم
بهاری آنرا برایت به ارمغان آورد امروز زمان آن رسیده که ترنم قلبم را
افشا کنم امروز وقت آن است که عشق تندیس ذهنم شود و سخن
جریان گیرد تا با خلوص نبت و با پاکی محبت باز گویم:
آخر ای نازنینم!چگونه فراموش کنم تو را که خیالت و زمزمه هایت
همیشه با من است چگونه فراموش کنم تو را که سایه ات ونگاهت
همیشه در خیالم بوده است چگونه فراموش کنم تو را که با تپش قلبت
زیسته امچگونه ای عشق من فراموش کنم تو را که برای همیشه
بودنت برای پروردگارم دعا کردم وچگونه فراموش کنم تو را که با تو در
همه جا نفس کشیده ام چگونه فراموش کنم تو را که پاسخ من و آغاز
و پایان زندگی من هستی...........!

کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش می شد دفتر تقدیر عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت
|
سلام سلام به تک ستاره آسمان عشق سلام به سرسبزی بهار سلام به ستیغ کوه عاشقان سلام به لطافت روی تو سلام به گرمی آفتاب سلام به داغی ریگزار سلام به بوی گــــــــــل هـــــــای بــــــهارعاشقان و سلام به تــــــــــــــــــو دوستـــــــــــــت دارم !
دیرنیست به هم بیگانه نیستیم احساسمان ، آرزوهایمان و نگاهایمان باهم گره خورد من تو را در قصه های شیرین عاشقانه ام جاداده ام پنجره های امید و شادی را باز خواهیم کرد و ترانه خوش آهنگ صمیمیت را با هم خواهیم خواند گل های از مهربانی و خوشبختی را در باغچه دلمان خواهیم کاشت تا بعد از این صداقت
مان صدای زلال خوشبختی مان را به افق های دوردست برساند دیگر کسی نمانده همه رفته اند و تنها خاطرهاست که می ماند در ازدحام پر صدا های این سکوت دغدغه بی تو بودن شیشۀ نازک تنـــــهای و احســــاســـــم را تلنگر میـــــــــــزنـد در انتهای جادۀ کوچه باغ های کودکی سر، ردپای نگاهت را نشان میدهد ومن چه آرام روی بـــــال خیال نوشته ام ما با هم می توانیم تا انتهای جادۀ خوشبختی برویم !
باورم نیست که آن دختر مغرور بهار عاشق چشم پسر خوانده پائیز شود باورم نیست که جام نگه سبز بهار از شراب نگه ســــرد تو لبریز شود باورم نیست که بر زلف پریشان بهار برگ زرد غم و اندوه تو آویز شود باورم نیست که آواز دل انگیز بهار اینچنین بانی غم انگیــــز شــــود باورم نیست چشمان فسون ساز بهار بهر گریه زفراق تو سحر خیز شود باورم نیست بهاری که دل و جانم بود از غم عشق تو افسرده و پائیز شود |
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:38 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
پريا یکی بود یکی نبود![]()
![]()
![]()
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!

آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:36 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
خسته ام از حرف سكوت خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات شايد باز نتوانم اما من پر از فردايم من مقلوب ديروز نخواهم شد گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را من پر از فردايم در افق فردايم انتظار جايي ندارد من به دنبال آسمان خواهم بود به دنبال طلوع ها به دنبال دري به سوي اميد از من به من نزدیک تر تو از تو به تو نزدیک تر من باور نکن تنهایی ات را تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارم هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها من با توام هر کجا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهایی ات را
دوستت دارم به اندازه ی حجم این بی تابی های کهنه که به قلبم سرک میکشند و تمام نبودن ها. ندیدنها. و نخواستن ها . که اندازه اشان به وسعت گریه های شبانه من است. دلتنگ توام . خواه باورت باشد یا با ناباوری نظاره گر شکست من نفس های من در انبوه غصه باشی خواه بدانی شب های من. نفس های من . از ابتدا تا انتها ی لحظه هی من درگیر عطشی است که فقط در دریای قلب تو سیراب میشود بی تو پرپرم. پناه من بی تو همواره یک خیال ترد ست . یک سکوت گنگ که همراه با نوای بی ترانگی در بیابان قلبم طنین می اندازد و من با تنهایی خودم در اتاقهای مغموم ذهنم همنشینم و این درد که برای قلب گوچک من بزرگ است . بردار از دوشم این غزلهای کوله بار دلتنگی را. بیا و دفتر بی قراری های مرا ببند. همین روزهاست که بوی بغضهایم لبریز شود و من در بند هق هق هایم هنوز ... نام تو را میخوانم
به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد. به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد. به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد. به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم. به راحتي ميشه کسي را بخشيد ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد. به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد. به راحتي ميشه به روياها فکر کرد ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد. به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد. به راحتي ميشه به کسي قول داد ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد. به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد به راحتي ميشه اشتباه کرد ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتي ميشه گرفت ولي به سختي ميشه بخشش کرد. به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد. و در آخر: به راحتي ميشه اين متن را خوند ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد... 

من در تو پنهانم تو در من
تا یک دل و یک درد داری
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل
هنوز نام تو را میخوانم

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:31 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
كارون.... بلم آرام چون قويی سبك بال به نرمی بر سر كارون همی رفت به نخلستان ساحل قرص خورشيد ز دامان افق بيرون همی رفت ٭٭٭
٭٭٭ جوان پاروزنان بر سینه ی موج بلم می راند و جانش در بلم بود صدا سر داده غمگين در ره باد گرفتار دل و بيمار غم بود: ٭٭٭ درون قايق از باد شبانگاه دو زلفی نرم نرمك تاب می خورد زنی خم گشته از قايق بر امواج سر انگشتش به چين آب می خورد
سلام ! گويند تفاهم يعني اينكه من هرچه را قبول دارم طرف مقابل هم همان را قبول داشته باشد! خُب ، به نظر شما تفاهم واقعي يعني اين؟! اصلاً منظور از تفاهم واقعي چيست؟ تفاهمي كه امروزه از آن نام برده مي شود تفاهم كاذبي بيش نيست! در ذهن خود چند لحظه در مورد آن فكر كنيد و ببينيد آيا واقعاً اين شكل تفاهم واقعي است؟ اگر درباره ي تفاهم امروزي فكر كنيد مي بينيد كه اگر هر دو طرف مثل هم باشند ديگر از تغيير و از تنوع در زندگي خبري نيست ؛ چون هر دو طرف وقتي مي بينند كه هرچه در خود هست در طرف مقابل هم همان هست ديگر براي تغيير در خود اقدامي به عمل نمي آورد و بعد از دو الي سه سال خواهيد ديد كه زندگي برايتان تكراريست و احساس مي كنيد كه از زندگي خسته شده ايد و در كُل از زندگي هيچ نفهميده و هيچي عايدتان نمي شود ؛ ولي در اين ميان تفاهم واقعي است كه به زندگي رنگ و بويي واقعي مي دهد. خُب ، بياييم تفاهم واقعي را شرح دهيم. تفاهم واقعي يعني اينكه دو طرف كاملاً با هم متفاوت باشند در اين صورت انسان با كمك عقل خود (البته عقل واقعي) مي تواند در طرف مقابل هر آنچه كه خوب است براي خود بردارد و هر آنچه كه خوب نيست عكس آن را بردارد ؛ آن وقت خواهيد ديد كه يك روز هم در زندگي برايتان تكراري نيست ، چون دائماً در حال تغيير در خود هستيد! نتيجه ي اين تغييرات چيست؟! همانطور كه مي دانيد زندگي پُلي است بين دنيا و بهشت ولي اين خود ما هستيم كه پُل را به سوي جهنّم مي سازيم ؛ چون از عقل واقعي خود استفاده اي نمي كنيم! شما هر وقت نكته اي خوب از طرف مقابل خود مي گيريد به عنوان آجُري است كه در ساخت پُل به كار مي بريد و وقتي اين نكته را به خوبي درك كرديد خواهيد ديد كه زندگي واقعي يعني اين! و تفاهم واقعي هم يعني اين! و در آخر سَر خواهيد ديد كه زندگي لذّت بخش و مفرّحي داشته ايد!!! با آرزوي داشتن زندگي ايي اين چنين براي شما عزيزان.............. اميد است كه اين مطلب را به خوبي خوانده و بعد نظرات خود را ارائه نماييد!!! شاد و پيروز باشيد..................









+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:21 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
نگاهی که زیباست و مغرور و پاک...... نگاهی که از عمق زیبایی سخن می گوید عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يعنب ديدني با چشم کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت عشق يعني گم شدن در لخظهها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.


عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
.jpg)
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:58 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
هر شب وقتی تنها میـــشم حس میکنم پیـش منــــی دوباره گریه ام میگیره انـــگار تــــو آغــــــوش مـــــنی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشـــمامه با اینـــکه نیستی پیـــش من انگار دستات تـو دســــــتامه بارون می بــــاره و تــو رو دوباره پیشم مـی بینم اشک تو چشــــام حلقه مـــیشه دوباره تــنها مـــــیشــینم قول بـــده وقتی تنـــها میشم بازم بــــیای کنـار من شبــــای جمــــعه که میـــــاد بیـــای سر مــزار مــــــن دوباره بــــاز یـــاد چشــات زمزمه ی نـــــبودنت ببـــــین که عاقبت چـــی شــــد قصه ی با تــــو بــودنم خاک ســـر مزار مـــن نشـــونی از نبــــــودنـت دســــتای نامــــردم شـــب چــــرا ازم ربــــودنـــــت ؟ بارون می باره و تـــو رو دوباره پیشم مـی بینم اشک تـــو چشام حــلقه میشه دوبــاره تنها میــشیـــنـم قول بده وقتی تنـــها میشم بــازم بیای کـنار من شبـــای جــــمعه که میـــــاد بیــای سر مـــزار مـــــن بـــه زیر خــــاکم و هنوز نرفتی از خـیال من غصه نخور , سیاه نپوش , گریــه نــکن بـــرای مــن دیگـــه فقط آرزومه بارون بباره رو تنـــــم دوبــــاره لحظه ها سپـــــرد منـــــو بــه باد رفـــتنــــم بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم اشـــک تو چشــــام حلقه میشه دوبــاره تنـها میـــشینـم دیگه فقـــط آرزومه بـــارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنویس : تنــــها ترین تـنها منم 
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:58 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
دلم شکسته تر از شیشه های شهـر شماست شکسته باد دلی که این چنینمان میخواست 
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:57 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
وقتــــی که خــــاکم می کنند بهـــــش بگـــید پیشــم نیـــــاد بگید که رفـــــت مسافرت بگیـد شماره ای نــداشـــــت یه جور بگید که اخــــرش از حرفـــــاتــون هـــــول نکنـه طاقت نــــدارم بــبینــــــم به قبـــــرمـــــن نگـــاه کنـــه دونـــه به دونـــه عکسامـــو ورداریــــــد اتیــــش بزنــــید هرچــــی که خاطره دارم بـــرید و از بیـــــــخ بکنیــد نـذارین از اســـــم منــــــم یـــــه کلمــــه جــــا بمـــــــونه نمـی خوام هیچــوقـت تنـــمو تــــوی گورم بلـــرزونــه بــــرو اتیش به قلب من نزن . بــــذار نگاهــت از یادم بره بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلــی خاطره بـــرو نمی خــــوام بــــبینی خونـــه ی مــــن خالــی شده همــــدم مـــن به جـای تــــــو ریــــگای پوشــــالی شده اون که میگفت می مرد بـرات . دیدی راست راستی مرد رفـــــت و همه خاطــــرشم بخاطــرت برداشــت و برد بهش بگیــــد نشســـت به پــات . بهـــش بگید نیـــــومدی بگید هنــــــوز دوستـــت داره با اینکه قیدشــــــو زدی بــــرو اتیش به قلب من نزن . بذار نگاهــت از یادم بره بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره می خوام رو سنگ قبرم این باشه : " طلوعی که خیلی غم انگیز بود " قشنگترین خاطره ی عمرم : " غروبی که خیلی دل انگیز شد " « کاش می دونستی هرشب از دوریت خواب رو به خودم حروم می کنم وقتی توي سرماي استخون سوز زمستون، کوچه هاي خالي و سرد اين شهر غريب صداي پام رو لعنت مي کنند، تو تموم طول کوچه ها فقط يه چيزي مي تونه آرومم کنه اونم خيال اومدنتِ »
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:52 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
مهربون من بازم سلام
خدایا ازت ممنونم یه دنیا ازت سپاسگذارم پروردگار یکتای من
خدایا من امروز با بهروزم صحبت کردم
می دونم که خوب می دونی چون خودت کردی
ایمان دارم که محبت خودت بود خالق من
خدای خوبم بار و بارهای دیگه بازم بهم لطف کن
بذار بازم صدای ناز و خنده های قشنگشو بشنوم ...
خدایا امروزو هیچوقت فراموش نمی کنم
روزی که قلب من باز با طنین قنگ صدای کسی که
تنها دلیل زنده بودنشه جانی تازه گرفت ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:49 توسط ***انوشیروان ستوده*** |

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 18:57 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
یک کهکشون قصه در چشم تو پیداست یک روح آبی عشق در دل تو هویداست حرف تو بغض دل را از بند رها کرده است لطف تو غم جان را ز دل برون کرده است امشب غریب و خسته ام منتظرت نشستم در نور دلکش تو دل را ز غم بشستم تکبیر ناب اخلاص زمزمه ی دلم را ای روح پاک باران بازآ که در تو بستم درین غریبه بازار چون مرغ بی پناهی گردش کنم به آفاق تا روی من بر آیی این گونه غم جانکاه بر روی تو بخواندم 










+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:45 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی ! نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه! كاش..!!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:44 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی ! نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه! كاش..!!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:44 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
این ظاهر قصه بود و من هم ساده
تو آمدنت مرا جهنم تر کرد
از دور تو دلربا تری باور کن
این را من صاف و ساده هم فهمیدم
من با همه سادگی ام از نزدیک
پیچیدگی جهنمت را دیدم
من پایه رفتنت نبودم رفتی
تو راه به رفتنم ندادی ماندم
رفتی و پل پشت سرت نیز شکست
من فاتحه رفاقتت را خواندم
یک بار نه صد بار بگو صدها بار
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:33 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر






چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن
لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد 
آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند 
چيز بهتري براي شماست... 
آرزویم این است
نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز
تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواه...


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:30 توسط ***انوشیروان ستوده*** |
| ||||||